چهارشنبه ۲۸ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

یک روز گند تابستانی


اینجا را که نگاه می کنم خودم هم دلم می گیرد ...
نه دلم می آید در این وبلاگ را تخته کنم و نه دلم می آید چیزی توش بنویسم ، وبلاگی که درستش کرده بودم تا از خانه و ایران بنویسم و بگویم که همه راهها به تهران می رسد ، بقول یکی از دوستانم آره فاصله شجاعت و حماقت یک تار موست ولی من نه بدنبال شجاعت بودم و نه بدنبال حماقت من فقط و فقط دلم برای ایران و خانه و سرزمین مادری ام تنگ شده و می خواهم آنجا باشم ....
و این فکر هنوزم با من هست ! اینکه چه شد که تصمیم گرفتم بروم و چه شد که مجابم کردند بمانم داستانی دارد ، همه و همه نصیحتم کردند و گاه نصیحتها بلند شد و داد شد و فحش شد و هوار شد سرم ، یکی رفتنم را خودخواهی خواند و دیگری دیوانگی یکی هم تحسینم کرد اما گفت بدان که آدمی نیستم وقتی رفتی زندان دلم برایت بسوزد !
حالا تابستان شده و مرداد هست و من مدتها پیش در خیالم تابستان در ایران را برای خودم فکر کرده بودم ....
اولش می روم سید مهدی آش می خورم و بعد با بچه ها می رویم دربند و بعدش آنجا روی تخت می نشینیم و .... نمی دانم شاید هم همه اش دیوانگی بود و از همان پله های فرودگاه مستقیم می بردنم به ناکجا آبادها !
حالا باز محکومم به تکرار و تکرار .
تکرار یک روز کشدار تابستانی که با همهء خوبی هایش باز هم یک روز کشدار تابستانی است ، باز همه چیز مایوس کننده هست و باز همه چیز به طرز وحشتناکی یکنواخت و کسالت بار است و هیچ چیز حتا دیدن فیلمی که دوستش داری یا  لذت خواندن هیچ کتابی هم  نمی تواند این کسالت را از میان ببرد بلند می شوم و مدام این اتاق را قدم می زنم و به این فکر می کنم که این سکوت را نه استینگ می تواند پر کند نه  خولیو نه  لئونارد کوهن و نه حتا لینکین پارک !  
آره بی فایده است و دقیقا معلوم هست که  بیخود دارم وقتم را تلف می کنم .
اینجا تابستان هست و آفتاب و اتفاقا چه آفتاب و هوای داغی هم هست ، و یاد تابستانهای  روزهای کودکی و و نوجوانی از پس همین آفتاب هست که بسراغم می آید و یاد بالش هایی که سرهای کوچکمان را به زور می گذاشتند رویش و غرغرهای مادر و پدر و ی مادربزرگم که بگیر بخواب !  و ما هم با غرولند اطاعت می کردیم و منتظر می ماندیم تا خوابشان ببرد .
یاد خانهء قدیمی پدر بزرگم  و حوض کوچکش و آب تنی های دم غروب ...
هرچه که هست  امروز یک روز افتضاح تابستانی است
و تابستان یعنی درست همان فصلی است  که همیشه نمی دانم چرا احمقانه ترین و عاقلانه ترین و اصلا همه فکرها و تصمیهای مهم زندگی ام درش شکل گرفته  
امروز درست یکی از همان روزهاست ، یکی از همان روزها که فقط مات و مبهوتی ، از همان روزها که چای سرد می شود ، شیر سر می رود ، دو ایستگاه دور می شوی و یادت می رود ، چراغ قرمز و سبز ، بعد قرمز و دوباره سبز و تو هنوز آن جا ایستاده ای . از کنارت خیل آدم ها ، با شتاب وحشتناکی می گذرند و تو ایستاده ای و فکر و خیال ...

شنبه ۳ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

من اشتباه کردم


قریب شاید یکماه است که فکر بازگشت به وطن و خانه پدری بطور جدی همه فکر مرا گرفته است ، اینکه می گویم بطور جدی بخاطر این است که شاید از همان فردای روزی که خود را در ترکیه یافتم پشیمان بودم و به بازگشت فکر می کردم ، اما در این یکماه این فکر تا بدان جا پیش رفت که رفتم برگه عبورو بلیط گرفتم و اسباب و چمدان سفر را هم بستم .
دلایلم را برای این تصمیم را هم در اینجا و وبلاگ بازگشت هم مشروح و مورد به مورد هم گفته ام .
اما ورای نصیحت و مخالفتها و حرفها و حدیثهای که نزدیکان و دوستان و دشمنان در این میان بیان کردند باز نشستم و با خود چند روزی همه را در کفه ترازوی افکارم گذاشتم که سود و منفعت و ضرو زیانهای این تصمیم چیست ؟
خوب من واقعا خودم را آدمی نمی بینم که بروم سر وقت خانواده ام و در ایران هم بچسبم به زندگی و و بقول معروف خانه و خانواده !
 اگر به ایران هم بروم همانطور که گفته ام دوست دارم بنویسم و حرف بزنم و اگر نگویم کار سیاسی که بی شک روزنامه نگاری را رها نخواهم کرد و طبیعی است که با این کار باز روز از نو و روزی از نو و باز سروکارم با دادگاه و دادگاه کشی و زندان خواهد بود ، در همین مدت مدام حرف مادرم بیادم می آمد که در این روزها می گفت « ما دیگه سنمان هم رفته بالا و آدمی نیستیم که از این دادگاه به آن دادگاه برویم و از این زندان به آن زندان » ، آنوقتی منی که رفته بودم ایران تا بال و کنار این خانواده باشم وبالی بیش نخواهم شد .
در میان  دوستانی که این روزها در گوشم می خواندند که به ایران برنگرد و نرو چند نفری حرفهای خوبی زدند یکی از آنها گفت اینکار تو بی احترامی و بی اهمیتی به خوانندگان هر روزه وبلاگ و مطالبت هست که می آیند و می خوانند و مشتاق " گفتنی ها "  هستند ( این حرف واقعا برایم قابل تامل بود ) ، یکی این حرف و حرف دیگر دوستی که از کارهای نیمه تمام می گفت و اینکه هنوز خیلی افراد و گفتنی ها ناگفته مانده است ...
حالا شاید یک هفته ای است که در گوشه ای آرام گرفته ام و فکر کردم و فکر کردم و برایم مسلم شد که  گرچه هنوز هم اعتقاد دارم بازگشت به ایران و بودن در کنار همه ایرانیان عزیز بهترین کار است اما دست کم برای من و آنهم در این شرایط کار عاقلانه ای نیست !
بله من اعتراف می کنم که اشتباه کردم و نباید به ایران بروم چون حضورم در زندان فایده ای ندارد و در بیرون زندان هم با رعایت مصلحتها و خط قرمزهای اجتناب ناپذیر گفتن و نوشتن در ایران بسیار بی خاصیت و بی فایده تراست ، همه اینها را گفتم اما شاید دلیل دیگری هم باشد و آنهم دلتنگی بود برای خانواده ام و حالا فردا قرار است بیایند و در گوشه ای آرام و بدون هر دغدغه آنها را ببینم کمی از این دلتنگی کم می شود ...
بله من اشتباه کردم و امیدوارم بیش از پیش در همین جا بشینم و ناگفته ها را بنویسم و بگویم ...
اما این تصمیم هرچه که بود و هر چه می توانست بزاید یک فایده بسیار خوب داشت و آن بود که هم پی به محبت دوستان و اطرافیانم بردم و هم دوستان خوب دیگری هم یافتم و فهمیدم که تنها نیستم !
بنا ندارم نام کسی را بیاورم مباد که اسم عزیزی از یادم رفته باشد ولی از همه و تک تک آن دوستان و رفقایی که در این روزها هر کدام در حد توان و وسع خود سعی در مجاب کردن من داشتند در نرفتنم تشکر می کنم و همچنین از همه خوانندگان عزیزی که با نظرات خود و نامه های خود این تلاش را بسط دادند سپاسگزارم و از همه پوزش می خواهم که اسباب نگرانی آنها را فراهم کردم .
دلم می خواست چند روز پیش این مطلب را بنویسم اما از بد روزگار لب تاپم در سفر خراب شد و اینترنت درست و درمان هم نداشتم و اینکه احتیاج هم داشتم چند روزی بدور از قیل و قال اینترنت و اخبار و ... روزگار بگذرانم .
مخلص کلام اینکه متشکرم و همچنان در خدمت ...
پی نوشت :
اما عشق به وطن و عشق به بازگشت با اینکه فعلا صرف نظر کردم از تصمیمم ، عشقی پایان ناپذیر است تا لحظه وصول ، و دلم نمی آید این وبلاگ را با خاتمه یافتن تصمیمم تعطیل کنم ! پس همچنان از سرزمین پدری و این عشق و هرچه که به حال و هوای وطن و دلتنگی هایش می شود را اینجا خواهم نوشت .

یکشنبه ۲۰ ژوئن ۲۰۱۰

بجای نصیحت دعا کنید


این چند روزه مدام به گردش و انجام کارهای نصفه نیمه و ناتمام گذشته مشغول بودم و امروز البته در گفتنی ها تنبلی را کنار گذاشتم و مطلبی را که چند روزی در فکرش بودم بنویسم را نوشتم .
دلم میخواهد این چند روز هم زودتر بگذرد و تاریخ بلیطم برسد  بلیطم برای پنچ شنبه بیست و چهارم هست از فرودگاه برلین از همه دوستان عزیزم هم که مرا نصیحت می کنند و می دانم واقعا دلسوز من هستند که نرو و این حرفها خواهش می کنم بجای نصیحت کردن که نتیجه ای ندارد و من تصمیم را گرفته ام برایم دعا کنند
همین

پنجشنبه ۱۷ ژوئن ۲۰۱۰

قمار جان

امروز روز سومی بود که به سفارت می رفتم برخوردها البته به مراتب از دو روز قبل کمی بدتر و حتا خشن تر شده بود برگه عبورم را نمی دادند و می گفتند برو همانطوریکه آمدی برگرد ، بازی ام می دادند وقت کشی میکردند سه ساعت برای نماز و نهار معطلم کردند بلیطم را می گفتند شرکت هواپیمایی تائید نکرده بعدا که خودم تلفنی در حضورشان زنگ زدم به شرکت هواپیمایی گفتند باشه ولی الان دیگه مسئولش نیست بعد گفتم خودتان دیروز گفتید همه چیز حل هست و آقای بهرامی گفته کارم را انجام بدهید که یکهو معلوم شد همان آقای بهرامی اطلاعاتی نامش را اشتباه به من گفته بوده و همکاران هم درجریان نبوده اند و نامش مهرابی است !
خلاصه کار متاسفانه به داد و فریاد کشید عصبی شدم آنها تهدید کردند بروم بیرون وگرنه به پلیس زنگ می زنند من گفتم بزنید نهایتا پلیس میخواهد دیپورتم کند دیگر ؟
در این کشاکش متاسفانه کار به درگیری و شکستن شیشه و ... کشید گفتم برگه ام را ندهید از اینجا خارج نمی شوم و نشستم رو زمین !
یک ساعتی گذشت یکی دیگر آمد و گفت ای بابا آقای ابراهیمی شما ناسلامتی چنین هستید و چنان و خلاصه زبان بازی و برگه ای را آورد که امضا کن داری برای عیادت پدر بیمارت می روی نوشتم اسم بیمارستان و تلفن بیمارستان پدرم را هم گرفتند و حتا اضافه کردم که عمه ام فوت کرده و می خواهم زودتر به مراسمش برسم و نهایت با همه تلخی ها و مسخره بازی هایشان و دست آخر تهدید همان آقای ابراهیمی که دیروز خندان و خوشرو بود که برو ایران حالت را جا می آوریم برگه عبور را گرفتم !

بله حالا همه چیز برای رفتنم محیاست !


اما چند کلام ، ابتدا یک خاطره را می گویم :
در کشاکش همان روزهای سخت بازجویی و زندان که در اوین بودم یکروز مرا برده بودند برای مثلا بازجویی که بیشتر به تعزیر و شکنجه می ماند وقتی کارشان تمام شد و من را تحویل مامورهای بدرقه دادند تا به سلولم برگردانند که آن روزها در بند 240 بودم من همانجور داد و بیداد میکردم که شما انسان نیستید و ... بهمراه ماموران آقای ملاحسنی مسئول اطلاعات زندان اوین هم بود ، وقتی حال مرا دید گفت برای چی داد میزنی ؟ گفتم ببینید چه کرده اند ؟ جای سیلی بازجو هنوز روی صورتم بود که گفت : خوب که چی ؟ زدنت دیگر ؟ توقع داشتی چکار کنند ؟ مگر زندانی سیاسی نیستی ؟ مگر کار سیاسی نمی کنی ؟ مگر به کارت اعتقاد نداری ؟ گفتم بله دارم ، گفت خب کسی که حاضر نباشه برای اعتقاداتش هزینه بکنه و و چک بخوره به نظر تو آدم جالبیه ؟ !
شاید دهسال از آنروز که این حرف را زد می گذرد و این حرف واقعا آویزه گوش من شده و برایم واقعا نکته خوبی بود !
در زندگی ام شاید سه بار از جان خودم گذشته ام و از هر سه بارش هم پشیمان نیستم ، یکبار اسفند سال 1366 که از خانه فرار کردم و رفتم جبهه ، بار دیگر تیر1378 که می دانستم چه عواقبی پشت سرش هست و از انصار حزب الله جدا شدم و دست به افشاگری زدم و بار آخر سال 1381 که از دست ماموران فرار کردم و پای پیاده از ایران گریختم از هیچ کدام پشیمان نیستم و حالا از یک راه طی شده تصمیم گرفته ام به کشورم بازگردم ، برای همه اینها هزینه دادم هزینه های فراوان برای اعتقاداتم برای ارزشهای زندگی ام هیچ وقت به حرف دیگران توجه نکردم به کف زدنهای دیگران و به تف و لعن های دیگران ، من نه برای تفریح و فراغت به خارج آمدم و نه برای پناهندگی و گوشه دنج و عشق خارج از کشور بودن ، آن زمان فکر می کردم در خارج از کشور می شود مبارزه کرد ، فکر می کردم در خارج از کشور می شود با توجه به آزادیهایی که انسان دارد برای وطنش موثر تر واقع شود ، نمی دانم شاید خیلی ها موثر باشند و موفق باشند نمی خواهم حالا همه ایرانیان خارج از کشور را زیر سئوال ببرم خودم را می گویم لا اقل من یکی در جهت تلاش برای آزادی میهنم در خارج از کشور موفق نبودم همه کار من در خارج از کشور در طی این سالها افشاگری و نوشتن و چاپ مقالات بود که فکر می کنم در داخل هم می توانستم اینها را بنویسم .
دست آخر اینکه برای بار چهارم هم حالا می خواهم قمار جان بکنم یا می برم یا اینکه می بازم که در هر صورتش فکر می کنم از این روزمره گی و دور از گود نشستن بهتر است .
نمی دانید در این یکسال چقدر غبطه خوردم به حال کسانی که شجاعانه در کف خیابانها اعتراضشان را فریاد می کردند حالا دیگر نمی خواهم فقط بشینم و نظاره گر باشم ، بگذار بگویند دیوانه ام ، بگویند مامورم ، بگویند این هم ترفند است و ... من به راه و اعتقادات خودم ایمان دارم نه حرف دیگران . 






چهارشنبه ۱۶ ژوئن ۲۰۱۰

همه چیز داره به خوبی پیش میره ! سلام تهران


ساعت دوازده ظهر رسیدم سفارت ، یه آقایی از پشت آیفون گفت تعطیل هست بروید فردا بیائید خدا رو شکر هنوز ایرانی بازی یادم نرفته گفتم آقاجان کارم مهم است و باید زود برگردم ایران و خلاصه هر طوری بود در را باز کردند، رفتم نشستم تا یکی آمد پشت گیشه اول از همه گفت کارت ملی داری اگر نداری باید ثبت نام کنی و اشاره کرد به برگه ای که آن گوشه زده بودند و اولش درشت نوشته بودند هفتاد یورو ! بعد دو قطعه عکس و ... کارت ملی ام را نشانش دادم و گفتم دارم ! بعد گفت خب بگو گفتم میخواهم برگردم ایران نگاهی کرد و گفت خب بروبلیط بگیر برو !  گفتم ممنون از راهنمایی ولی پاسپورت ندارم  فکر کرد گم شده که گفتم نه گفت چه جوری از ایران آمدی ؟ گفتم کوه !
نگاهش افتاد به دستبند سبزم و گفت آهان جنبش سبزی هستی ؟ گفتم البته آن موقع که من اومدم جنبش سبزی در کار  نبود اسمم را پرسید و سال خروجم را تا اسمم را گفتم ظاهرا شناخت مرا و گفت ای بابا فامیل هم که هستیم  که نگاهم افتاد به تابلوی جلوی گیشه "مسئول امور ویزا آقای ابراهیمی " رفت و یک فرم آورد و یک کاغذ سفید که بنویس !
دو صفحه فرم که مشخصات و تاریخ تولد و خروج و خلاصه نام پدر و مادر و آدرس و این حرفها در کاغذ سفید هم باید علت برگشتم را می نوشتم جالب بود مگر رفتن به کشورم باید علت داشته باشد ؟
نوشتم دو پرونده قضائی داشتم که یکی طبیعتا مشمول مرور زمان شده و دیگری هم که معروف است به نوار سازان به زندان محکوم شدم که با توجه به تحمل چهار سال زندان و احتساب هیجده ماه انفرادی  تمامش را کشیده ام و حتا قوه قضائیه هم دستور آزادی وثیقه ها را داده است می ماند فقط خروج غیر قانونی از کشور که آنهم جزای نقدی دارد و خواهم پرداخت !
فرم را که دادم شاید نیم ساعتی نشستم تا آقایی آمد و مرا به اتاق کناری گیشه ها بردند در همین فاصله تلویزیون ایران را تماشا میکردم که برنامه آشپزی داشت پخش میکرد و طرز پخت ماهی قزل آلا را داشت توضیح می داد چقدر دلم برای شنیدن این " مواد لازم " تنگ شده بود !
آقایی بود نسبتا مسن که خودش را بهرامی و چه جالب با صراحت مامور امنیتی معرفی کرد ! مرا می شناخت و برایم جالب بود که مطالب وبلاگم را هم خوانده بود و گاها در بحث پیش رو به آنها فکت می داد ! ، دلایل رفتنم را پرسید و گفتم ایرانی هستم و میخواهم به کشورم برم منعی دارد ؟ گفت نه و آخه شما که آدم عادی نیستید و بحث کشیده شد به فعالیتهای من و نوشته هایم و مخصوصا نوشته های این یکسال که گفتم بله من در وبلاگم در طی این یکسال سعی کردم چماق بدستان و قاتلان ملت را معرفی کنم ، نظام امنیتی و قضایی هم که می گوید اینها خودسر هستند و ویا به بیگانگان وابسته هستند خب باید پس بمن جایزه هم بدهید که دارم بصورت افتخاری برایتان کار می کنم و اینها را شناسایی کردم خنده اش گرفت و گفت البته باید بررسی شود که گفتم خوب من آمده ام که بروم بررسی بشود دیگر ؟
چهار تا پنج ساعتی بحثمان به درازا کشید و ایشان هم نت برمی داشت در این میان آقای ابراهیمی هم آمد و گفت برگه عبورت فردا صادر می شود وای نمی دانید چه حس خوبی بود این حرف که تمام تلخی این سالها را به یکباره برایم شیرین کرد.
آقای بهرامی پرسید بروی ایران میخواهی چکار کنی ؟ گفتم من از نوجوانی تا بحال خبرنگاری و عکاسی و  روزنامه نگاری کرده ام و واقعا هیچ کار دیگری هم بلد نیستم طبیعتا بروم هم همین کار را می کنم ، ظاهرا آدم صادقی به نظر می رسید و گفت خوب بروی احتمال بازداشتت هست گفتم به چه جرمی ؟ مگر من چکار کردم ؟ هیچی نگفت .
صحبت رسید به میر حسین موسوی و مهدی کروبی و فتنه و سران فتنه و ... طبیعی بود که ایشان از احمدی نژاد دفاع میکرد و اصرار داشت که تقلبی نشده است و دلیلش هم این بود که چرا تا بحال یکنفر از ایران نیامده که در خارج افشاگری بکند و یا بگوید مثلا من در فلان حوزه انتخاباتی بودم و تقلب شده صرف نظر از اینکه این دلیل بی معنایی بود و گفتم قبول نشده ولی با این حساب اینهمه آدم که آمده اند و از تجاوز و بد رفتاری در زندانها حرف زده اند پس آنها مورد قبول است ؟  جوابی نداد و بعد از چند دقیقه گفت البته آنها هم باید بررسی شود !
دوباره به سئوال نخست برگشتیم که چرا میخواهی بروی و باز من جواب  قبلی را دادم مضاف بر اینکه حال پدرم هم خوب نیست و میخواهم پیشش باشم که گفت پدرتان افسر نیروی هوایی بوده است دیگر ؟ خندیدم و گفتم ظاهرا همه چیز را درباره من می دانید !
آقای بهرامی از اینکه چرا موسوی و کروبی بعد از فرمایش آقا ساکت نشدند ناراحت بود وی فیدل کاسترو و معمر قذافی و بشار اسد و آقای خامنه ای را چهار رهبر کاریزمای دنیا می دانست وباور داشت شایسته ترین رهبر سیاسی دنیا آقای خامنه ای هست !از زهد و ساده زیستی و سیاست و کیاست ایشان صحبت کرد که گفتم ساده زیستی و همه چیز را قبول هم داشته باشم سیاست را بعید می دانم مهمترین و آخرین دلیلم هم این است که چرا آمد گفت انتخابات تمام شد و بروید بتمرگید خانه هایتان و هر کس بیاید بیرون خونش با خودش هست ؟ که گفت این هم از درایت ایشان بود نخواستند حمام خون راه بیفتد قصد بحث و این حرفها نداشتم ولی خوب این حرف خنده دار بود گفتم یعنی چی آخه ایشان اگر رحیم هستند خوب می فرمودند کسی را نکشند بگذارند مردم طبق قانون اساسی اعتراض و راهپیمایی آرامشان را برگزار کنند ...
ایشان هم به دستبند سبزم اشاره کردند که این چیه که گفتم این نشانه اعتراض و انتقاد به وضع موجود هست شما که اعتقاد ندارید همه هفتاد میلیون ایرانی انتقاد ندارند ؟
بهر حال آقای بهرامی باز از اینکه خطر زندان و بازداشت هست گفت که گفتم برادر من وقتی آمدم اینجا و الان نشسته ام جلوی شما یعنی آمادگی همه اینها را دارم و احساس می کنم حتا در داخل اوین هم بهتر می شود کار کرد تا در این بیغوله غربت ! گفت بنویسم اینرا و نوشت در دفترش و دوباره آقای ابراهیمی با آستینهای بالا زده شده برای وضو و نماز آمد و گفت فردا برگه عبور حله و میتوانی پس فردا ایران باشی !
هنوزم باورم نمیشه یعنی من سه روز دیگر ایرانم !
در تمامی این مدت فکرهایم را کرده ام و اصلا دیگر برایم هیچ چیز اهمیت ندارد اینکه دیده ام عده ای میگویند دیوانه شده ام و یا باز عده ای میگویند سناریوی رژیم هست و ... و البته بسیاری هم قبول کرده اند که این تصمیم تصمیم عاقلانه ای هست
پی نوشت :
از سفارت که بیرون آمدم به خانه مان زنگ زدم و خبر بدم که دارم می آیم که مادرم خبر فوت عمه نازنینم را داد ، عمه ام سالها در بستر بیماری بود و حالا آرامش ابدی یافته است برایش طلب آمرزش کنید و خدا رحمتش کند گرچه دیدارمان به این دنیا وصال نداد ولی حداقل فکر اینکه می توانم بزودی بروم و در مراسمش شرکت کنم کمی آرامم می کند 

سه‌شنبه ۱۵ ژوئن ۲۰۱۰

قدم اول

دیروز همه وسیله ها و بقولی خرت و پرتهایم را جمع و جور کردم هر چه را که به نظرم می آمد برای ایران بدردم میخورد را کنار گذاشته ام این دل کندن از چیزهایی که در این سالها برای خودم جور کردم مخصوصا فیلمها سخت ترین قسمت کار هست چیزی حدود دوازده کارتن شد . 
به سایت سفارت ایران نگاه انداختم ظاهرا احتیاج به شناسنامه و کارت ملی و چهار قطعه عکس هست که خوب همه اش آماده است فردا به سفارت خواهم رفت تا ببینم چه می شود ؟

توضیح












در مرداد ماه سال 1381 وقتی که دیگر نه امنیت جانی داشتم نه امنیت روحی و .. وقتی که حتی در خانه ام هم امنیت نداشتم و دست آخر موتور سواری بی نام و نشان در خیابان امیر آباد بروی من و همراهم و ماشینمان آتش گشود تصمیم گرفتم که تنها گزینه و آخرین راه چاره ممکن را انتخاب کنم و همان شب وقتی که سعید مرتضوی مدام به تلفنم زنگ می زد و تهدیدم میکرد که به دادستانی خودم را معرفی کنم و ایادی اش در خانه مان به انتظارم نشسته بودم همان شب خودم را به مرز رساندم و راه چندین ساله همه آوارگان و فراریان از حکومت جهل و جور را انتخاب کردم و به واقع سربه بیابان گذاشتم .
وقتی به خودم آمدم که در خاک ترکیه بودم  بله من از ايران فرار كرده ام !
 اينكه  مي گويم فرار كرده ام بارها گفته ام نه  تشبيه نيست فرار کردم و  من درست هنگاميكه شعبه پانزده دادگاه انقلاب تهران و شعبه دويست و نه عمومي تهران از حوزه قضائي تهران تواما مرا ممنوع خروج كرده بودند يعني هر شب بايد مي رفتم كلانتري شهرك قدس امضاء ميدادم از ايران فرار كردم ، مثل بعضی ها هم  نه پولي داشتم رشوه بدهم با پاسپورت بيايم و نه اينكه مثل خیلی های دیگر که مثل ریگ از کشور بقول معروف فرار می کنند در آنور مرز  سفارتخانه و كشوري هم نبود كه دلش براي من بسوزد ! تك و تنها بدون هيچ اطلاعي كوه و بيابان را گرفتم وقتي به خود آمدم كه پس از يك هفته بيابانگردي و كوهپيمائي سر از تركيه درآورده بودم . به تركيه هم كه رسيدم نه سفارتخانه و سناتور و حزب و گروه سياسي اي منتظرم بود و نه كس و كاري را در خارج داشتم اما از چپ و راست از سلطنت طلب گرفته تا جمهوري خواه از روزنامه نگار گرفته تا مدافع حقوق بشري بود كه تلفن منرا پيدا مي كرد و زنگ ميزد و وعده ميداد كه كارت را درست مي كنم و هفته ديگر مثلا در پاريس يا لندن و واشنگتن همديگر را ملاقات مي كنيم ! اما هفته ديگرش طرف ديگر جواب تلفن را هم نميدادند ، سازمان ملل هم که ظاهرا دیگر تبدیل شده بود به بنگاه مهاجرتی و خواسته و یا ناخواسته دست مافیای اونور آبی ها بود همین بود که قید همه چیز را زدم و رفتم فقط دنبال درس ...
 زندان که بودم روزی که  عمادالدین باقی داشت آزاد می شد مرا کشید کناری و زیبا ترین حرف را بمن زد که امیر فرشاد شاید دیگر همدیگر را نبینیم از اینجا که خلاص شدی ایران ماندی یا خارج رفتی فقط برو دنبال درس خواندن ولکن همه چیز را ایران ما بعدها فقط به مختصص احتیاج دارد .
همان ترکیه شروع کردم به درس خواندن و دکترای حقوق بشر را گرفتم و البته همچنان آن وعده وعیدهای پوچالی ادامه داشت که بزودی کارت درست می شود و ....
نهایتا سال 2006  باز بصورت قاچاق و غیرقانونی به آلمان آمدم و تنها کسی که کمکم کرد و البته هیچ ربطی به سیاست و اپوزیسیون و این حرفها نداشت دکتر نسرین بصیری عزیز بود هم او که همه زخم زبانها و نیش و کنایه ها را که دارد همراه و شریک یه حزب اللهی می شود را به جان خرید و شد یارو یاور و مددکار من اما این تنها آغاز کار بود ....
مافیای اپوزیسیون خارج از کشور که مشتی پیر ورشکسته سیاسی هستند به مذاقشان خوش نمی آمد که ببینند امیر فرشاد دارد هنوز نفس می کشد و زنده است چرا ؟ چرایش را نمی دانم و شاید هم هیچ وقت نفهم قبلا نیز گفته بودم این فسیل های رنگ رو رفته و عقده ای که اصلا اگر نقشه را جلویشان بگذاری دیگر یادشان رفته است ایران اصلا کجاست نمی خواهند کس دیگری را جز خود ببینند ، ایران و دیکتاتوری خامنه ای شاید برای من و امثال من درد باشد و لی برای اینها بیزینس هست و اینها می ترسند در این بیزینس دست زیاد بشود تا شاید بازار نام و ناشان به خطر بیفتد .
 طرف تو ايران كنكور قبول نشده مي آيد در وبلاگ من فحش خواهر و مادر به من ميدهد ، ديگري که معلوم نیست تو ایران اصلا چکاره بوده و با هزار دوز و کلک و بقول خودشان برای خودش کیس درست کرده و پناهندگی گرفته و گذشته سیاسی جعل کرده و تو خارج مثلا برای خودش حالا شده مبارز و براي اينكه در مبارزه اش با جمهوري اسلامي شهامت و جرات خودش را به  دیگران نشان بدهد و بگوید چقدر دلش از آخوندها پر است منرا ميگيره زير باد فحش و انتقاد و تخطئه كه حزب الله چرا اين كارو كرده و اون كارو .... آن يكي در ترورهاي عوامل اطلاعاتي جمهوري اسلامي شوهرش را ترور كرده اند و خودش اصلا نمی داند سیاست را با سین می نویسند یا با صاد و الان تنها شانسی که برای ابراز وجود آورده آن بوده که همسرش را جمهوری اسلامی کشته تا مرا مي بيند انگار تروريست شوهرش من بوده ام هر چه از دهنش در مي آيد و به من می گوید !


آن یکی حزب سیاسی زده است برای آزادی ایران که تنها چیزی که دغدغه اش نیست ایران است !
من بارها و بارها گفته ام امروز نه اپوزیسیون هستم نه سیاسی نه مبارز و این حرفها من روزنامه نگارم من بلاگرم و این اصلا حتی قبل از اینکه وارد سیاست و آن انصار حزب الله جهنمی بشوم هم بودم .
 من روزنامه نگارم ، در ایران در همین نظامی که ما بهش می گوئیم دیکتاتوری در نظامی که دادگاه انقلاب دارد و سانسور و اعدام و ... آنجا طعم بایکوت و سانسور و قبیله بندی و خودی و غیر خودی براحتی قاب فهم است اما وقتی در خارج از کشور هم تو سانسور باشی در خارج از کشور هم نه کسی و سایتی و رادیویی و روزنامه ای بهت مجال کار بدهد و نه اینکه بتوانی کاری انجام بدهی چرا که یاباید در تیول آنها باشی یا هیچ باید بروی و محو بشوی این قابل فهم نیست برایم .
وقتی اگر حتی به مثلا راهپیمای و تجمع اعتراضی بر علیه جمهوری اسلامی هم بروی باز همه به چشم یک غریبه نگاهت کنند این را نمی فهمم ....
یادم می آید سالها پیش به یک خبرنگار گفتم من وصله ناجوری هستم درمیان مخالفان جمهوری اسلامی و الان هم که سالها از آن گذشته است و نگاه می کنم می بینم بله من وصله ناجوری هستم و اصلا رنگ اعتراضم و رنگ حرفهایم با اینها فرق می کند . امروز که نگاه می کنم و می بینم سرتاسر ایران همه اعم از پیر و جوان و دختر و پسر سبز پوش شده اند و فریاد برسر کاخ بنی امیه زمان و دولت کودتاگر احمدی نژاد سر می دهند و آنوقت دوباره همین جنبش نجیب سبز در خارج از کشور شده ملعبه و بیزینس این ورشکسته ها وقتی این دعواهای مزخرف سبز و آبی و قرمز درخارج ازکشور می بینم باخودم می گویم وای نکنه من هم اینجا بمانم و فسیل بشوم و بشوم روزی مثل اینها ؟
نکند همه این فشارها و کینه ها و دشمنی ها روزی هم ازمن یک عقده ای کور بسازد مثل همینها که در گوشه و کنارم می بینم ؟
سال گذشته وقتی فیلم جان باختن ندا را دیدم ، وقتی آن همه جسدهای خونین بر کف خیابان را دیدم اولین چیزی که در ذهنم چرخ خورد این بودکه از خودم پرسیدم " اینجا چه میکنی تو پسر ؟ "
و این سئوال یکسال هست که مدام فکر مرا مشغول خود کرده ! چند روز پیش یادداشتی را خواندم از آقای علی اصغر حاج سید جوادی که ظاهرا خطاب به خانم شیرین عبادی نوشته بود و اینکه یک مبارز و سرباز از جبهه نبرد نمی گریزد ! این شاید یکی از بهترین حرفهایی بود که این ایام شنیده ام ! و واقعیت هم همین است ، ما که ادعای مبارز بودن داریم ، ما که ادعای آزادیخواهی داریم جبهه مان کجاست  و ما کجائیم ؟
تجربه و رهگذر این سالها اقامت در خارج از کشور برایم مسلم کرده است که اینجا در خارج همه مشغول موش مرده چال کردن هستند و اگر مبارزه ای هم هست همه اش در ایران است و بس !
بله همه اینها بر این شد که واقعا تصمیمی که همیشه هم البته در پس ذهنم بود را اکنون عملی می سازم و به ایران برمی گردم .
به ایران برمیگردم و واقعا استبداد و دیکتاتوری آخوندها را ترجیح می دهم به استبداد و دیکتاتوری خامنه ای های کوچک ! آدم اگر قرار است مبارزه کند ، اگر قرار است کشته شود ، اگر قرار است له هم بشود بهتر که بدست دیکتاتوری که از جلو خنجر می زند زخم بخورد نه این بزمجه های کوتوله .
نمی دانم چه خواهد شد و اصلا شاید هم با رفتنم به ایران هم اتفاقی نیفتد که در آنصورت حتما همین جا دوباره خواهم نوشت  اما اگر گرفتار شدم  و گرفتنم بقول سیدنا و استادم مرتضی آوینی : پس اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر، پرستوئی که مقصد را در کوچ می بیند از ویرانی لانه اش نمی هراسد . مطمئنا در ایران و در وطن له شدن بهتر است از در غربت فسیل شدن .
پی نوشت :
من ، امیر فرشاد ابراهیمی همینجا درکمال صحت و سلامت و آزادی  اعلام می کنم که همه اعتقاداتم ، همه حرفهایم و باورهایم همینها است که در گفتنی ها بارها و بارها نوشته ام و اگر روزی روزگاری در زندان و یا هرجای دیگری حرفی و یا اعترافی و گفتاری از من نقل شد بدانید که اعتبار و ارزشی ندارد ، من باردیگر شهادت می دهم که نظام جمهوری اسلامی ایران نظامی است منحط و غیر مشروع و خامنه ای و تمام ایادی اش را مشتی جانی و آدمکش و خائن به اسلام و حتا انقلاب اسلامی و  کشور و آب و خاکم می دانم .
سپاه پاسداران و حزب الله و چماق بدستان دورش را مشتی جانی و مزدور و آدمکش می دانم که ذوب شده در ولایت جهل و جور خامنه ای می باشند .
درثانی  نمی دانم چه داستانها بعد رفتنم به ایران سر داده میشود ، حتما ایرج مصداقی ها دوباره خواهند نوشت که بله ماموریتش درخارج از کشور به اتمام رسیده بود یا که همینها که امروز نمی خواهند سر به تنم باشد دوباره دوست می شوند و یقه درانی می کنند که ای وای گرفتنش ، ای وای کشتنش ! که در همینجا و در ختم کلام از همه این افراد برائت می جویم و می گویم عضو هیچ دسته و گروه و حزب و سازمانی نبوده و نیستم و راضی هم به هیچ حمایت و دلسوزی ای از طرف آنها نیستم .
نیک می دانم که حداقل بخاطر پرونده های قضایی ای که از قبل داشته ام مورد بازخواست قرار خواهم گرفت که خوب این امری طبیعی است و گله ای هم ندارم ، در کل مدت اقامتم هم در خارج از کشور با افتخار می گویم نه عضو حزب و گروه سیاسی ای شدم و نه در هیچ جریان سیاسی و تشکیلاتی فعالیتی داشتم بجز گمانم دو نشست سیاسی که یکی از آنها نشست پاریس بود که در نشست پاریس وقتی شروع به صحبت کردن کردم همه داد زدند انصار حزب الله را بیرون کنید !

والسلام من التبع والهدی