سه‌شنبه ۱۲ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

تهران ...


پر دود است ، پر از همهمه و صدای بوق و ترافیک های جانفرساست، پر از آدمهای عصبی و پیاده روها و خیابانهایی پراز چاله و گل و آب، اما با همه اینها نه تنها من بلکه خیلی ها هستند که این شهر را دوست دارند !
آره اینجا تهرانه، تهران یعنی شهری که همه چی باعث تحریکه شاید دیگه خبری از گل و بستنی چوبی نباشه ولی باز تهرانه ، لعنتی، تهران لعنتی دوست داشتنی !
حالا هی رفته رفته دوستانم از تهران می آیند و از عوض شدن زندگی می گویند ،  از کمرهایی که زیر بار زندگی اش هی خم و خمتر می شوند ، از کم و کمتر شدن خنده هایش می گویند ، از بغضهایی که هی دارد می ترکد ، از پلیسهایی که بی علت و با علت دختر و پسرهایش را می برند ، از تجاوزها و چاقوهای نامردی که هی مدام بر تن دختران  و پسران معصومش می نشیند ، از بزرگ و بزرگتر شدن زندانهایش می گویند ، از گرمای هوا و سرد شدن دلهایش و اینکه تهران دارد مثل کره ای در آفتاب وا می رود....
اما من همچنان این شهر را دوست دارم ، این شهر پراست از خاطره ، که هر خیابانش یادی را در آدم زنده می کند ، که این خیابان بود که شاهین را دیدم ، که همین خیابان بود که توش یک کبابی دارد ، کافه دنج در همین خیابان است دیگر؟  که این خیابان بود که تو اون کوچه اش اولین بار دیدمش ، همین جا بود که آخرین بار خداحافظی کردیم و دست تکان داد و رفت ....
نمی دانم من این همه دلتنگ  شده ام یا حقیقتاً زندگی در این شهر این همه تلخ  و سخت شده که  همه اش دوستانم دارند فرار میکنند از این شهر دوست داشتنی ؟
همه دارند فرار می کنند از تهران دوست داشتنی مان، از میدان هایش فرار می کنند تا مبادا چشمشان در چشمان گشتهای ارشاد گره بخورد ، از دانشگاه هایش فرار می کنند تا مبادا مدام چشمشان در چشمان حراستی ها بیفتد تا مبادا بیش از این ستاره دار بشوند تا مبادا خیابانهایش بیش از این یاد دوستان و رفقای شهید و زندانی شان را بخاطر شان نیاورد ، تا بیش از این از میدان ولیعصر نگذرند و یاد عاشورا نیفتند ، تا بیش از این از روی پل کالج و خون دوستانشان عبور نکنند ، تا بیش از این از خیابان آزادی نگذرند و زجه های زنان و مردان در گوششان صدا نکند و همه اینها را می گویند و آخرش در حالی که چشمان پراشک شان را پاک می کنند در همان فرودگاه می گویند ، نمی دانی چقدر غیر قابل تحمل شده بود دیگر نمی شد ماند !
ولی من هنوز هم تهران را دوست دارم و اصلا هم دلم نمی خواهد دوستانم یکی پس از دیگری این شهر را خالی کنند و بیایند که ای کاش می دانستند چقدر عذاب می کشند وقتی جان باختن ندا را از پشت مانیتور ببینند ، چقدر درد آورتر است شنیدن خبر گرانی ها و تورم وقتی که ایران نیستند، چقدر جانفرساست وقتی فریادهای مردم را در ولیعصر می شنوند و فقط می توانند نهایت کاری که بکنند بر آن تصویرها لایک بزنند...
نه من تهران را دوست دارم، خود خودش را دوست دارم  ....

پنجشنبه ۲۳ ژوئن ۲۰۱۱

دل تنگ آن سلول


آدم است دیگر گاهی  دلش تنگ میشود برای آن روزها که مدام به پنجره کوچک خاک گرفته سلول۳۷ بند ۲۰۹ زل می زد و آن تنها روزنه به آسمان را دوست داشت .
سقف سلولش را دوست داشت و گاه ساعتها همین جوری در آن فضای کوچک به پنجره خیره میشد.
نمیدانم آن پنجره پیر هم دلش برایم تنگ میشود؟!
برای تنها کسی که هیجده ماه همینجوری مدام نگاهش میکرد و با او حرف میزد ؟
….

یکشنبه ۱۲ ژوئن ۲۰۱۱

خاک...


سر تا پای‌ خودم‌ را که‌ خلاصه‌ می‌کنم، می‌شوم‌اندازه یه‌ مشت خاک‌ که‌ ممکن‌ بود یک‌ تکه‌ آجر باشد توی‌ دیوار یک‌ خانه، یا یک‌ قلوه‌ سنگ‌ روی‌ شانه‌ یک‌ کوه، یا مشتی‌ سنگ‌ریزه، ته‌ته‌ اقیانوس؛ یا حتی‌ خاک‌ یک‌ گلدان‌ باشد؛ خاک‌ همین‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره. 
یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ ممکن‌ است‌ هیچ‌ وقت، هیچ‌ اسمی‌ نداشته‌ باشد و تا همیشه، خاک‌ باقی‌ بماند، فقط‌ خاک،خاک هم که با خاک فرق ندارد… میشه یک مشت خاک بود توی دشتِ لوت که فقط آفتاب بخوری و گاهی هم باد بیاید به بازی‌ات بگیرد؛ یا یک آجرِ دوکوره باشی توی کوره های آجر پزی یافت آباد !
حتی تازگی‌ها به این فکر می‌کنم که می‌شد خاکِ یکی از قبرهای قطعه‌ی ۴۱ بهشت‌زهرا بود، قطعه‌ی مرده‌های گمنامی که همه‌شان اعدامی‌اند!
حالا این‌ها را گفتم که چه؟ که بگویم مثلاً حالا خیلی متحول شده‌ام؟ 
که مثلاً حالا پی برده‌ام که خاکِ برگزیده‌ی خدا هستم؟ که مثلاً…
نه! حالا فقط جو گیرم… حالا فقط دلم گرفته است…
حالا…