ه‍.ش. ۱۳۹۳ آبان ۲۴, شنبه

پایان ناپذیر..


بعضی چیزها تموم نشدنی اند هیچ چیز خاصی هم ندارند ولی تموم نمیشن هیچ وقت ! تهران از آن جمله چیزهای تموم نشدنی است شهریست که هر چقدر ازش بنویسی تمام نمیشه ، چیزی هم نیست ها ! پر است از دود و ترافیک و نامردی و خیانت و دروغ و ریا  مثل بابلسر نیست که از ساحلش بنویسی و و از بازارهای ماهی فروشی اش و از سبزه ها  و هوای ملسش و تمام !  مثل مشهد نیست که از حرم و کبوتران آن گنبد طلایی بنویسی و صاف و سادگی زائران و تمام ! ، مثل اصفهان نیست که از زاینده رود بگویی و از منار جمبانش و مسجد شاه و نقش جهانش و اصلا همه آن نیم جهان بودنش و بعد تمام ! مثل شیراز نیست که از  سعدی و حافظ و  شاهچراغش بگویی و تمام شود ، تهران شهری در میان دود و شلوغی ایستاده به روی اعصاب هزاران هزار تهرانی با همه بدی هایش شاید تنها خوبی اش این باشد که مثل هیچ شهر دیگری نیست. تهران هیچ چیز و همه چیز است. تهران لعنتی تمام نمیشود…

ه‍.ش. ۱۳۹۲ آبان ۱۲, یکشنبه

همه دنیا چار دیواریه ...

با عرض شب بخیر و خسته نباشید  به دستور افسر نگهبان محترم شب از این لحظه اعلام زمان خاموشی می گردد از همبندیان عزیز تقاضا داریم در طول شب ضمن رعایت سکوت و خاموشی با  ناظرین محترم سالن همکاری نمایند .اینو که بلندگوهای سالن پخش می کردند یعنی شب شده ! تو عمومی شبها بهتر از روزها بود خیلی‌ها همه شب رو بیدار بودند تا روزها خواب باشند می گفتند این جوری زندان می گذره ، اتاق ما شماره ۹۹ بود سالن پنج، طبقه دوم، اندرزگاه ۲۶۹  اوین ، بهش می گفتند آموزشگاه شهید کچویی (حالا چی آموزش می دادند واقعا نفهمیدم آخرش) اتاق یه پنجره‌ای داشت که جلوش از این شبکه‌های آهنی بود ولی از لا لوش یه چیزایی معلوم بود ، یه تصویری محو از چرخ و فلک شهر بازی ، شبها که سالن خلوت بود صدای جیغ و داد و شادی ملت از شهر بازی قشنگ می اومد تو اتاق ، مسعود بهنود یه دو هفته‌ای بود آزاد شده بود و من از طبقه اول تخت نقل مکان کرده بودم به طبقه دوم  که خیلی خوب بود حالا شبها به غیر از صدای جیغ و داد می تونستم یه تصویر محوی هم از چرخ و فلک شهر بازی ببینم و اینقدر نگاه کنم تا خوابم ببره و تو خواب ببینم که آزاد شدم تا صبح که  بيدار مي شدم و مي ديدم تو زندانم . دهسالی از اون روزها میگذره و حالا خیلی وقتها که می خوابم  خواب مي بينم كه تو زندانم و صبح بیدار می شم و می بینم آزادم !فقط یه زندون رفته می فهمه این حرف محسن دربندی (مهدی فتحی) تو فیلم اعتراض رو که  حالا یه زندونی داره  ﺁﺯﺍﺩ ﻣﯽ‌ﺷﻪ  از این چاردیواری که همه‌ی دنیا چاردیواریه...

همچین شبی من از زندان آزاد شدم...

ه‍.ش. ۱۳۹۱ تیر ۲۳, جمعه

قانون جدید سربازی...


یک آقایی بود مث خودم دیونه بود  میدان  هفت تیر سر مفتح  که هر وقت از آن‌جا رد شدم و دست بر قضا دیرم هم شده بود داشت داد میزد : «خبر خوش… معافیت سربازی آزاد شد ». هیچ‌وقت  قیافه شو ندیدم همیشه فقط صداشو میشنیدم و عجله داشتم به سواری های میدون قدس برسم دیشب خوابشو دیدم یه  مرد مسنی  بودبا عینک آفتابی به چشم و یه مشتروزنامه خیس شده تو دست!
چی شد که این خوابو دیدم نمی دونم اصن این شکلی بود هم نمی دونم ولی خواب جالبی بود بارون می اومد و من مثل همیشه دیرم شده بود یه بلوز شلوار طوسی تنم بود و خیس و تلیس بارون بودم ، صداش می اومد داد می زد :«خبر خوش… معافیت سربازی آزاد شد !» برگشتم نگاهش کردم چشم تو چشم شدیم و و لبخند زد درتاکسی رو باز کردم و نشستم عقب همینجوری که راننده تاکسی نگاه کرد که ببینه مسافرها همه نشستند و راه افتاد براش دست تکون دادم و زیر لب گفتم وای چقدر پیر شده این...