اینجا را که نگاه می کنم خودم هم دلم می گیرد ...
نه دلم می آید در این وبلاگ را تخته کنم و نه دلم می آید چیزی توش بنویسم ، وبلاگی که درستش کرده بودم تا از خانه و ایران بنویسم و بگویم که همه راهها به تهران می رسد ، بقول یکی از دوستانم آره فاصله شجاعت و حماقت یک تار موست ولی من نه بدنبال شجاعت بودم و نه بدنبال حماقت من فقط و فقط دلم برای ایران و خانه و سرزمین مادری ام تنگ شده و می خواهم آنجا باشم ....
و این فکر هنوزم با من هست ! اینکه چه شد که تصمیم گرفتم بروم و چه شد که مجابم کردند بمانم داستانی دارد ، همه و همه نصیحتم کردند و گاه نصیحتها بلند شد و داد شد و فحش شد و هوار شد سرم ، یکی رفتنم را خودخواهی خواند و دیگری دیوانگی یکی هم تحسینم کرد اما گفت بدان که آدمی نیستم وقتی رفتی زندان دلم برایت بسوزد !
حالا تابستان شده و مرداد هست و من مدتها پیش در خیالم تابستان در ایران را برای خودم فکر کرده بودم ....
اولش می روم سید مهدی آش می خورم و بعد با بچه ها می رویم دربند و بعدش آنجا روی تخت می نشینیم و .... نمی دانم شاید هم همه اش دیوانگی بود و از همان پله های فرودگاه مستقیم می بردنم به ناکجا آبادها !
حالا باز محکومم به تکرار و تکرار .
تکرار یک روز کشدار تابستانی که با همهء خوبی هایش باز هم یک روز کشدار تابستانی است ، باز همه چیز مایوس کننده هست و باز همه چیز به طرز وحشتناکی یکنواخت و کسالت بار است و هیچ چیز حتا دیدن فیلمی که دوستش داری یا لذت خواندن هیچ کتابی هم نمی تواند این کسالت را از میان ببرد بلند می شوم و مدام این اتاق را قدم می زنم و به این فکر می کنم که این سکوت را نه استینگ می تواند پر کند نه خولیو نه لئونارد کوهن و نه حتا لینکین پارک !
آره بی فایده است و دقیقا معلوم هست که بیخود دارم وقتم را تلف می کنم .
تکرار یک روز کشدار تابستانی که با همهء خوبی هایش باز هم یک روز کشدار تابستانی است ، باز همه چیز مایوس کننده هست و باز همه چیز به طرز وحشتناکی یکنواخت و کسالت بار است و هیچ چیز حتا دیدن فیلمی که دوستش داری یا لذت خواندن هیچ کتابی هم نمی تواند این کسالت را از میان ببرد بلند می شوم و مدام این اتاق را قدم می زنم و به این فکر می کنم که این سکوت را نه استینگ می تواند پر کند نه خولیو نه لئونارد کوهن و نه حتا لینکین پارک !
آره بی فایده است و دقیقا معلوم هست که بیخود دارم وقتم را تلف می کنم .
اینجا تابستان هست و آفتاب و اتفاقا چه آفتاب و هوای داغی هم هست ، و یاد تابستانهای روزهای کودکی و و نوجوانی از پس همین آفتاب هست که بسراغم می آید و یاد بالش هایی که سرهای کوچکمان را به زور می گذاشتند رویش و غرغرهای مادر و پدر و ی مادربزرگم که بگیر بخواب ! و ما هم با غرولند اطاعت می کردیم و منتظر می ماندیم تا خوابشان ببرد .
یاد خانهء قدیمی پدر بزرگم و حوض کوچکش و آب تنی های دم غروب ...
هرچه که هست امروز یک روز افتضاح تابستانی است
و تابستان یعنی درست همان فصلی است که همیشه نمی دانم چرا احمقانه ترین و عاقلانه ترین و اصلا همه فکرها و تصمیهای مهم زندگی ام درش شکل گرفته
هرچه که هست امروز یک روز افتضاح تابستانی است
و تابستان یعنی درست همان فصلی است که همیشه نمی دانم چرا احمقانه ترین و عاقلانه ترین و اصلا همه فکرها و تصمیهای مهم زندگی ام درش شکل گرفته
امروز درست یکی از همان روزهاست ، یکی از همان روزها که فقط مات و مبهوتی ، از همان روزها که چای سرد می شود ، شیر سر می رود ، دو ایستگاه دور می شوی و یادت می رود ، چراغ قرمز و سبز ، بعد قرمز و دوباره سبز و تو هنوز آن جا ایستاده ای . از کنارت خیل آدم ها ، با شتاب وحشتناکی می گذرند و تو ایستاده ای و فکر و خیال ...