یکشنبه ۱۲ ژوئن ۲۰۱۱

خاک...


سر تا پای‌ خودم‌ را که‌ خلاصه‌ می‌کنم، می‌شوم‌اندازه یه‌ مشت خاک‌ که‌ ممکن‌ بود یک‌ تکه‌ آجر باشد توی‌ دیوار یک‌ خانه، یا یک‌ قلوه‌ سنگ‌ روی‌ شانه‌ یک‌ کوه، یا مشتی‌ سنگ‌ریزه، ته‌ته‌ اقیانوس؛ یا حتی‌ خاک‌ یک‌ گلدان‌ باشد؛ خاک‌ همین‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره. 
یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ ممکن‌ است‌ هیچ‌ وقت، هیچ‌ اسمی‌ نداشته‌ باشد و تا همیشه، خاک‌ باقی‌ بماند، فقط‌ خاک،خاک هم که با خاک فرق ندارد… میشه یک مشت خاک بود توی دشتِ لوت که فقط آفتاب بخوری و گاهی هم باد بیاید به بازی‌ات بگیرد؛ یا یک آجرِ دوکوره باشی توی کوره های آجر پزی یافت آباد !
حتی تازگی‌ها به این فکر می‌کنم که می‌شد خاکِ یکی از قبرهای قطعه‌ی ۴۱ بهشت‌زهرا بود، قطعه‌ی مرده‌های گمنامی که همه‌شان اعدامی‌اند!
حالا این‌ها را گفتم که چه؟ که بگویم مثلاً حالا خیلی متحول شده‌ام؟ 
که مثلاً حالا پی برده‌ام که خاکِ برگزیده‌ی خدا هستم؟ که مثلاً…
نه! حالا فقط جو گیرم… حالا فقط دلم گرفته است…
حالا…