آدم است دیگر گاهی دلش تنگ میشود برای آن روزها که مدام به پنجره کوچک خاک گرفته سلول۳۷ بند ۲۰۹ زل می زد و آن تنها روزنه به آسمان را دوست داشت .
سقف سلولش را دوست داشت و گاه ساعتها همین جوری در آن فضای کوچک به پنجره خیره میشد.
نمیدانم آن پنجره پیر هم دلش برایم تنگ میشود؟!
برای تنها کسی که هیجده ماه همینجوری مدام نگاهش میکرد و با او حرف میزد ؟
….